تبليغاتX
نوشتنی ها

نوشتنی ها

چیز هایی از این دست :

عقده من- خود من

عمدتا آنها كه اهل فن اند از گفته ها و رفتار انسان مي توانند پي به درون آنها ببرند و اين يك قانون طبيعيست. يعني آن بخشي از درون انسان ها كه براي بقيه فاش نمي شود، نه به علت فاش ناشدني بودن آن، كه به دليل عدم توانايي شناسايي كننده است. چون به طور طبيعي: « از كوزه همان برون تراود كه در اوست».

شيوه برون ريزي عقايد و عقده هاي دروني انسانها، تابعي از عوامل مختلف است. بنده چون اهل فن نيستم نمي توانم جامع و دقيق از آنها بگويم اما برخي از آن عوامل به گمانم چيزهايي هستند مثل: جَو هاي محيط زندگي ( منظور از« محيط» محوطه نيست بلكه « احاطه كننده» است)، عقيده هاي مذهبي، محدوديت هاي اجتماعي كه بعضاً بي چون و چرا و نا خواسته و كاملاً نادانسته به عقده تبديل مي شوند، تربيت عقيده بر انگيز و عقده تراش عصر ما، ديد انتظاري اجتماع روي انسان و شايد از همه مهمتر تابوي شخصيتي كه درست يا نادرست، انسان براي معرفي خود به اجتماع و خودش مي سازد.

طبعاً تا به اينجا اين سوال پيش آمده كه چرا زير لغات عقده و عقيده خط كشيده شده؟!!!

پاسخ نسبتا ساده و تا حدي پنهان است. همانند خود عقده ها و عقايد!

شايد تا به حال توجه كرده باشيد كه عقده و عقيده از ريشه اي مشترك هستند! «ع ق د» و همچنين كلمه عقده به ريشه نزديك تر است تا عقيده! نكات جالبي اينجا نهفته است:

«عقده» بر وزن «فعله» در صيغه خاصيت است ( اين اسم صيغه خاصيت را خودم توليد كرده ام و نمي دانم درستش چيست). وقتي ريشه اي به اين صيغه مي رود، اشارتيست به نوعي خاص و هدفمند از آن ريشه. مثلاً «جلس» به معني نشستن است و «جلسه» بر وزن «فعله» يعني نشستن به منظوري خاص و نه نشستن معمولي و در معناي عام. يا «فطره» بر همين وزن و از ريشه فطر يعني آفرينشي خاص با هدفي خاص كه همان آفرينش انسان است با هدف امانتداري آن بار بزرگي كه بر دوش مي كشد(احتمالاً) ! از اين دست مي توان مثال هايي مثل جمعه، قطره، كعبه(كعب چهارپايه كوچكي است كه به منظور استحكام زير پياله شراب مي گذارند)، و ... را بررسي نمود.

پس احياناً مي توان نتيجه گرفت كه عقده يعني عقدي خاص و با هدفي خاص. يعني عقدي كه با عقد به معنا عام متفاوت است. شايد بعداً در مورد خاصيت و هدفش حرف بزنيم.

و اما «عقيده» بر وزن « فعيله» در صيغه صغارت است. وقتي ريشه اي به اين صيغه مي رود اشارتي به نوع كوچكي از آن ريشه خواهد داشت. مثلاً « حسين» يعني « حسن» كوچك. يا وقتي مي گوييم «عبيد» يعني « عبد» كوچك و قص علي هذا...

(با توجه به اهل فن نبودن بنده ممكن است عقيده صفت مشبهه باشد كه اشاره به ماندگاري آن دارد در اين صورت آنچه كه در ادامه متن در خصوص كوچكي و بزرگي عقيده ها و عقده ها مي خوانيد شايد از اعتبار ساقط باشد اما روابط اجتماعي حاكم بر عقايد و عقده ها كمابيش بر قوت خود باقي هستند. از دوستاني كه در عربي اهل فن هستند ممنون مي شوم شك ما را در انتخاب صيغه عقيده كمك كنند. از خانم ميرچولي بخاطر اين تذكر متشكرم. اين بخش آبي رنگ بعداً به متن اضافه شده) 

پس شايد بتوان گفت كه عقيده در واقع يك عقده كوچك است يعني درست بر خلاف آنچه كه در ادبيات متعارف ما مشتبه است، عقيده بار معنايي اي منفي تر ( به واسطه كوچكتر بودن) از عقده دارد. يعني همان عقده است كه تازه كوچكتر هم شده( در عجبم از اين زبان مبين عربي كه چه پرده دري مي كند!) لكن به دليل استفاده سياسي و اقتصادي كه در چند دهه اخير در محيط ما (يعني ايران انقلابي)از بار اصطلاحي عقيده شده، اشتباهاً در اذهان همه هم نسلي هاي ما عقيده چيز خوبي است و عقده چيز بدي! چون:

اگر عقده هاي دروني يك انسان يا يك ملت مثل : عقده آزادي، عقده بندگي الله، عقده رهايي از يوغ حكومتي مستبد، عقده رفاه طلبي، عقده آزادگي، عقده كمال جويي و هزاران عقده ديگر به عنوان يك بعد منفي انساني ناديده گرفته نمي شد، و اگر عقيده هاي (كوچكي) مثل عقيده به واجبات فروع ديني، عقيده به حجاب ( كه حتي در تقسيم بندي فروع دين هم جاي نگرفته!)، عقيده به حكومت ديني، عقيده به تقليد در فقه، و هزاران عقيده چيز و ناچيز ديگر ، به عنوان « توتم» يا « آرمان هاي بزرگ»، در رگ جهالت هم نسلي هاي ما و پدران ما، تزريق نمي شد، اكنون جيب بالادستي ها پر پول نبود، و منبر ايشان ستبر نبود، و چماق ايشان سنگين نبود و صداي ايشان سهمگين نمي بود!

اصلا گويا كه عقيده يك لغت انقلابي است يعني هرگاه قرار است قومي خويشتن را و عقده هاي عظيم خود را به دست فراموشي سپارد و در پي ماموريتي بر انگيخته شود،پاي عقايد به ميان مي آيد و بازار عقيده سازان و عقيده پردازان رونق مي گيرد. يعني ابتدا عده اي مي نشينند عقيده تراشي مي كنندو عقايد گم و گور شده شان را از زير غبار به در مي كنند. مثلاً مساله اي مثل حجاب آنقدر بزرگ مي شود كه براي اولين بار در تاريخ اسلام و حتي حكومت ائمه (ع) ، حجاب به عنوان يك حكم واجب حكومتي در جمهوري اسلامي در مي آيد و در نوك پيكان عقايد قرار مي گيرد و چه كتاب ها و فكر ها كه خرج آن نمي شود. قصه هاي پيچيده اي مثل ولايت فقيه ساخته و پرداخته مي شوند و ... سپس اصولاً عقيده پردازي «مُد» مي شود. مردم تا قبل از آن هم آدم گونه زندگي مي كردند، براي زن و بچه نان در مي آوردند مثل مجاهد في سبيل الله و خداوند را بنده بودند و اتفاقاً مذهبي هم بودند. اما دوران طوري ورق مي خورَد كه هر نجّار و بقّالي بايد معتقد باشد( حتي اگر مذهبي نباشد!) يعني عقيده بايد از زندگي لبريز شود. بايد براي عقيده بميرد. بايد طرفدار يك جناحي باشد. بالاخره يا بايد اعلاميه پخش كند، يا براي چاپ اعلاميه ها پول بدهد. آقاياني نهضت انديشيدن ايجاد مي كنند، هر روز و هر ساعت منبر مي روند و كتاب مي نويسند تا عده اي با دانستن « اصول فلسفه و روش رئاليسم» بر عقيده هاي خود و سايرين مسلط شوند و عقايد ستبر ايجاد شود. در مقابل جناح هاي چپي هم ساكت ننشسته اند و عقايد خود را ترويج مي دهند( البته چون پدر من عقيده داشته كه من بايد يك مسلمان معتقد باشم، از عقايد چپي چندان مطلع نيستم). خلاصه وضعي درست مي شود كه هر كس عقيده اي ندارد، انگار از جوّ اجتماع عقب افتاده و بايد به حيوانيّت خويش بي مصرف و متأسف بماند!

برآيند همه اينها به صورت يك بسته كاملاً واقعي، براي همه ما كه ساكن ايران هستيم نقداً قابل بررسي است. يك جامعه عقيدتي عقده آلوده كه عقده را به عنوان يك بعد منفي انساني مي پندارد و لفظ عقده اي در آن به عنوان يك فحش شناخته مي شود. در عوض تريبون رسمي و منابع مالي رسمي مملكت، شديداً از عقيده ها و عقيده مند ها حمايت و دفاع مي كند و همه فراموش مي كنند كه عقيده يك عقده كوچك است( ممکن است این جمله اشتباه باشد)، حال آنكه عقده هاي اصلي سرشان بي كلاه مانده!

عدّه اي كه عقايد كمرنگ تري دارند، يعني عقده هاي خود را بيش از عقيده هايشان شناخته اند، هر از گاهي در زير زميني، ميهماني خصوصي اي، در كشوري همسايه و يا كنفرانسي در يك كشور آزاد و يا در سايت هاي مجازيي مثل فيس بوك (facebook) و اوركات(orkut)، حجاب عقيده از عقده هاي خود بر مي دارند و درونشان را به ظهور مي نشانند! و امثال من چون مردم معتقدي هستيم ايشان را عقده اي مي دانيم! فارغ از اينكه بالاخره اين عقده ها واقعيات مستحكمي در درون ملّت ما هستند كه ناديده گرفتنشان چاره ساز نيستند.

برخي از عقده ها و عقيده هاي انساني و انقلابيمان به اين صورتند:

عقيده به حجاب، عقيده به ولايت فقيه، عقيده آزادي قدس( به طور مجزا از آنهمه انسان ديگر به ظلمت كشيده شده كه اسمشان را هم نشنيده ايم)، عقيده مبارزه با استكبار ( كه هنوز معني اين لغت را نفهميده ام)! عقيده تاريخ مصرف گذشته ولي ستبر و پر هزينة « راه قدس از كربلا مي گذرد»، عقيده به رفتار مذهبي و به طور كلي شيعه گري، عقيده به اينكه ما دشمنان بسياري داريم كه آنها را نمي شناسيم ولي هيچ غلطي نمي توانند بكنند! و كلاً هر عقيده اي كه به تقويت استحكامات بالادستي ها بپردازد.

در مقابل يا در كنار آنها عقده هايي مثل : عقده آزادي بيان و قلم، عقده اختيار در انتخاب راه زندگي، عقده تحصيل علم و نه تحصيل كنكور، عقده داشتن حكومتي مودّب( چيزي كه سي سال است تجربه نكرده ايم و رسماً از تريبون نماز جمعه به خلق خداي محترم تر از خودمان در سراسر جهان فحاشي مي كنيم!)، عقده داشتن احترام در سطح بين المللي، عقده عزت ملي و مذهبي، عقده رهايي از استبداد براي نوع بشر، فارغ از فلسطيني بودن با نبودنش، عقده بي ريايي و آزادگي، عقده زيستن براي خود و نه براي عقيده، و كلاً هر چيزي كه اگر بر حسب اتفاق، ازدحام عقايد رخصتي داد و به آن انديشيديم، مجبور شويم آهي از اعماق وجودمان بركشيم تا درد گلويمان به جان نزند!

اكنون از ديد يك عامي غير اهل فن به گمانم مي توان هدف و خاصيت عقده را در صيغه «فعله» حدس زد: عقده عقديست گشودني، يعني ناچاري آنرا بگشايي وگرنه، گشوده مي شود. این جمله آخر نتیجه منطقی از حرفهای بالا نیست. این را فقط گفتم که درد گلویم به جان نزند.     

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 17:15  توسط احسان بهزادنژاد  | 

دانیال دل من بود

سلام

دانیال دل من بود

شنیدید که طرف بی دل شده ؟ فکر می کنم لفی خسرم. در این وبلاگ چیزهایی از دلم می نوشتم و اکنون هم از دلم...

همیشه دانیال کامنت هاش رو خصوصی میذاشت و در جواب اعتراضم به اون امروز کامنتشو عمومی گذاشت. راستش از کامنت فراتر بوددیدم یک پسته نه یک کامنت :

احسان جان تو از طرف من وکیل که اگه خواستی این نامه را در خراباتی بخونی که روزی همه ی مستیم در اون بود
"من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود ، بنویسید صدا بود ولی نرم نبود ، خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود ، بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود ، بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید ، از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید ، بنویسید که با چلچله ها الفت داشت ، اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت ، دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ، ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید ، بنویسید زبان داشت ولی لال نشد ، بنویسید که پوسید ولی کال نشد ، پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت ، بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت ، پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد ، وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد ، بنویسید به قانونِ عطش آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد ، سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود ، کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود ، تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت ، گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت......."
سلام

نه باهات قهرم نه قصدم تحویل نگرفتن بود.خستگی من برای شما دوستام قابل تحمل ، دردهام براتون قابل باور و راهی که میرم قابل قبول نیست.
از اینکه مردم بفهمند با شماها دوستم راستش یه کم میترسم.نه برای خودم.برای شما.که شما در مسیری هستید که حتی اگه دست انداز هم داره لااقل معلومه که کجا قراره بره این راه و شما با اطمینان در اون حرکت میکنید

ولی من، دانیالی که میشناختید و دوسش داشتید و باورش داشتید الان دیگه تو مسیری که دوست دارید نیست. از یه جایی به بعد طوری با خودش لج بازی کرد که بعد از مدتی خودش هم خودش را نمیشناخت. با همه چیز و همه کس غریبه. غربتی که از فصل زندگی مشترکش ریشه کرد و الان درخت تنومندی شده که حتی با خودش غریبه طوری که به جرات فقط خدا اونو میشناسه و ...
بودن در جمع شما بهم فشار میاره. مضطربم میکنه. مثه آدمی که سعی داره از خاطرات بچگیش فرار کنه چراکه از این همه بزرگ شدن هراسانه.دلش میخواد اصلا یادش نیاد یه روزی بچه بوده. برای همین حاضر نیست بره تو خونه ی پدریش.حاضر نیست بره تو دبستانی که درس میخوند قدم بزنه.از هم بازیهای کودکیش فراریه.دوست داره گذشته را گم کنه در این چیزی که الان هست.
و این حکایت منه با تو.با جلسه. با هرچیزی که منو یاد اون دانیال مینداره که مثه بچه دلش صاف بود.خیلی بچه بود.خیلی. حتی با همین بچگیش ازدواج کرد ولی روزگار معلم خوب و بیرحمیه. نمیذاره بچه بمونی. تو کلاسش باید بزرگ بشی.باید درس یاد بگیری.نخوندم آقا.آقا اگه میشه جلسه ی بعد. این حرفها هالیش نمیشه.
روزی که بزرگ شدم تا الان راه زیادی رفتم.راه پر پیچ و خم.از نظر زمانی همه اش یه ساله ولی از نظر بعد اتفاقات به اندازه ی یه عمر. به اندازه ی گرفتن یه تصمیم کبری.به اندازه ی تنها شدن.به اندازه ی شکستن همه ی قوانین و باورهایی که در من بود ولی شاید ریشه نداشت.
به اندازه ی شخم زدن احساس یه آدم..خراب کردن آرزوهای دور.خیانت به عشقهای قدیمی. به اندازه سیلی زدن به همه ی مهربونیهای یه مرد به همه ی احساسش .به اندازه ی تصمیم خودکشی.و در نهایت به اندازه ی پایان دادن به یه زندگی.

سردگمی.نگرانی.ترس از آینده. کودکی سه ساله که مسئول تربیتش هستی و بزرگترین ناشکریه اگه فکر اونو نکنی.اینبار به هیچ کودوم از اینها اجازه نمیدم از راهی که میرم منو بازداره.راهی که باید یه روزی میرفتم.شاید زودتر از این.راه خودم.راه دانیال.راهی که میتونم خودم باشم .بدون جو گیر شدن.بدون باور کردن باورهایی که برام مبهمه.
به مقصد فکر نمیکنم. راهی که میرم مهمه.راه خودمه.راهی که با همه ی وجود ایمان دارم خدا راضیه در این راه برم حتی اگه از دید بیرونی نابود بشم.
روزی اگه دوباره به تو رسیدم برنگشتم.در مسیرم دوباره تو را دیدم و اینبار نمیدونم از دیدن دانیال چه حسی بهت دست میده. اینها را به صورت کامنت عمومی میگذارم تو وبلاگت تا از پنل وبلاگت نری بخونیش.تا هر کس که اومد بدونه که دوستی داری از اینکه با تو دوست بود خجالت زده نیست.
به خودت سخت نگیر.با این فکر که کوتاهی کردی در دوستی خودت و من را آزار نده که میدونی این راه را باید برم.
دنبال من نیا.کمکم نکن.جز خدا از هیچ کس کمک نمیگیرم و با لج بازی منحصر به فردم به هیچ کس اجازه ی شکستنم را نمیدم. که :
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند. دست بردار از این در وطن خویش غریب. قاصدک تجربه های همه تلخ ،. با دلم می گویند ،. که دروغی تو دروغ. که فریبی تو فریب ...
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 11:54  توسط احسان بهزادنژاد  | 

معرفت دیجیتالی

چند وقت پیش در انتهای یک کتاب با عنوان « فطرت بیدار زمان» که در واقع تذکره مرحوم آیت الله کرمانی بود دست خطی دیدم از ایشان مبنی بر دلایل و انگیزه و هزینه های کتابت کتابی دیگر توسط ایشان. یعنی ایشان یک کتاب را چون نیاز داشته بودند و در بازار نبوده کل آن را رونویسی کرده بودند و در مقدمه این رونوشت انگیزه ها و هزینه هایش را هم نوشته بودند. مثلا نوشته بودند که چند مداد و چند تومان کاغذ برای این کار صرف شده و ...

به سختی به فکررفتم که بالاخره در این عصر ما که کتاب اینطوری مفت و بی دردسر نوشته می شود و به همین ترتیب هم در دست ما قرار می گیرد موضع ما در مقابل نگارش و خوانش کتب این عصر چیست؟ یعنی دغدغه ای کمی وسیعتر از دغدغه نگارنده محترم مقاله « از بهر خدا منویس».

قصه سر درازی داشت . کار کم کم به دنیای ناهنجار دیجیتال هم کشیده شد. فکرش را بکنید. آیت الله مرعشی تمام سرمایه عمرش را صرف احداث کتابخانه کرد. حتی به حج نرفت! اکنون فقط با گذشت چند دههه هر کسی و هر نا کسی می تواند کتابخانه ای بزرگتر را در یک DVD به قیمت 250 تومان تهیه کند! بد تر از آن : زمانی کتابت قرآن یک افتخار برای اهل ایمان بود و قرآن ها همه خطی بودند. دستخط آنانی که افتخار کاتب قرآن بودن را به زحمت کتابت آن می خریدند و برکتش را گوارا می نوشیدند. اکنون با چند کلیک قرآن را روی Cd یا گوشی تلفن همراهمان می ریزیم و هیچوقت نمی نویسیم و هیچوقت نمی خوانیم! برای برداشتن آن گوشی وضو هم نمی گیریم .بد تر از آن اینکه در کنار آنCd یا فایل در موبایلمان مقادیر گیگابایتی  از انواع موسیقی صداها یا تصاویر نامشروع و یا جوک های نامتعارف را ذخیره می کنیم. در یک کیف Cd  در اتومبیل بنده خدایی عناوین Cd ها را می دیدم و اینگونه بود: مهستی ، مرجان، سخنرانی های فضل الله آقای معمارالمنتظرین، مرحوم هایده، ترتیل شاطری، شجریان و ...

غم انگیز بود. نه ترتیب آن Cdها بلکه وضعیت دین و ایمان دیجیتالی !

مساله دیگر حاصل نگاهی خوشبینانه تر از دیدگاه نگارنده مقاله « از بهر خدا منویس» بود. نگاه خوشبیناه به این نحو بود که در اثر پیشرفت دنیای چاپ و نشر هر نویسنده ای نه برای عقب نیفتادن از قافله نویسندگان و نه از بهر پر کردن جیب خود که از سر صداقت آمیخته به جهلش به نشر نا مطلوبهایی می پردازد که دردنیای نچندان دور از دیالکتیک ما ، به نوبه خود نیازمند یک کتاب اصلاحیه دیگر است تا اشتباهات او را به گوش خواننده برساند و در این بین بیش از کاغذ و پول، قربانی ، وقت و ذهن خالصانه و ذهنیات نسلهای خواننده آن کتابهای نامطلوب است. نکته درد آور برای من نتیجه بی وجدانی نگارنده ها و ناشران نبود بلکه محصول دو عامل دیگر بود. یکی بی کفایتی نگارنده و دیگری ارزانی چاپ و کتاب و وقت و روح خواننده آن کتاب که بی کفایتی نگارنده را جبران می کرد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 16:41  توسط احسان بهزادنژاد  | 

ترفیع شگفت انگیز یک آیت الله

سلام

بالا گذاشتن لینکی که در زیر می بینید گواهی بر تایید آنچه در آن نوشته شده نیست. اتفاقی آنرا یافتم و احساس می کنم در تکمیل شیوه های نگرشی مان به وقایع اطراف کمک می کند. اگر شما هم از خواندنش لذت بردید به من اطلاع دهید:

ترفیع شگفت انگیز یک آیت الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 14:38  توسط احسان بهزادنژاد  | 

عیشم مدام است ...

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

راز دل با که توان گفت که غمخواری نیست

یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

به به

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 11:0  توسط احسان بهزادنژاد  | 

جعبه مقدس

می خواهم جعبه ای بسازم

نه چنان بزرگ

نه چنان کوچک

اندازه حوالی دلم

از جنس چوب جنگلی که پای بشر بلی گفته ای بدان نرسیده باشد

بند بند چوب هایش را به موم بند خواهم زد تا مبادا اندرونش توان گریختن داشته باشد

و درون آن چیز هایی خواهم ریخت که این روز ها ترس از فرارشان تنم را می لرزاند

درون آن شاید کمی صدای موشک بریزم

کمی آژیر قرمز

صدای یا حسین و یک آرپی جی که به ناکجا آباد می رفت

درون آن قدمهایی به سوی دبیرستان را خواهم گذاشت

و شاید مقداری گچ تحریر

چند تایی نوار از مختاباد و آهنگران و گوگوش

درد دندان

دیوار فروغ

و شوکران شاملو

تکه ای مهر نماز

مقداری دود شمع

بوی مرکب خطاطی

و اندک صدای شیحه قلم بر کاغذ

ومقداری لذت عرق ماهیچه های نارس که به گناه مقدس تراوش کرده بودند

و طپش ناهنجار دلم که آن روز ها در هیچ دلی جا نمی گرفت

لحظه ای حباب زیر آب

و شاید صدای سلامی

و دلتنگی بدرودی

باید جعبه ای بسازم

در حوالی دلم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 14 خرداد1389ساعت 18:42  توسط احسان بهزادنژاد  | 

دین آبائهم

مادرم آن موقع دانشجوی ادبیات بود و من دانش آموز. وقتی در درس هایش به مشکلی بر می خورد به حلال مشکلاتش زنگ  می زد و او به خاطر ارادتی که به ادبیات ( و شاید به پدرم) داشت در خانه ما حاضر می شد و به رفع اشکالات عدیده مادرم می پرداخت. او لیسانسه ادبیات بود و با رگ و ریشه عرفانی که داشت چه زیبا متون ادبی را برای مادرم شرح می داد. من دانش آموز بودم و در کوچکیم به آن مفاهیم بالا بلندی که او می توانست تشریح کند حسرت می خوردم.

ورزشکار بود، خوش تیپ بود، اهل ادب و اهل قرآن بود. یادم هست ازدواجش برایم مهم بود و اینکه همسری اختیار کرد که از لحاظ مالی بسی بالاتر از خودش بود. دبیر بود. و همه چیز را خوب درس می داد. مادرش در اوایل ازدواجش از قول او می گفت که " وقتی به خانه می آیم و زنم را می بینم تمام خستگی از من بیرون می رود» گویا همسرش را دوست داشت.

پدرش طبق آمار من 5 زن داشت. و از هرکدام تعدادی بچه. آنچنان که قریب به 10 سال پس از فوت شدنش هنوز ناشناختگانی از تبارشان در میهمانی ای یا بر حسب اتفاقی یافته و معرفی می شدند. و با آن پدر این پسر معرکه بود.

چند سالی از این معرکگی گذشته بود که بر حسب اتفاق فهمیدم مادرم به مادرش پیغام داده که دیگر خوش ندارد او حتی برای دیدنی عید به خانه مان بیاید!

پذیرش واقعه برایم سخت بود. او برای همسرش هوو آورده بود با کمال ارادت!و نکته جالب اینجا بود که مادرش می گفت وقتی او را باز خواست کردم گفته:« پدرم این کار را کرد و من هم»!

او اهل قرآن بود و قطعا با خبر بود از آنهمه تمثیلی که قرآن به این استدلال(دین پدری) زده ولی باز هم همین استدلال را آورده بود!

احساس کردم آن همه بد کاره ای که در قرآن به این استدلال مثال زده شده اند، یا شخصیت آنتوان تیبو در رمان خانواده تیبو که در نهایت تلاش می گفت:« هیچ کس نمی تواند از دست پدر خود فرار کند» چندان هم دور از ما نیست! انگار در برهه هایی از زندگی هست که واقعا نمی توان از دست پدر فرار کرد!   

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اردیبهشت1389ساعت 18:29  توسط احسان بهزادنژاد  | 

ادبیات اصیل !

چند وقتی پیش یکی از دوستان که اکنون در پیشانی می پوید از من سوالی کرد به شرح زیر:

سلام 

هدف این سیر مطلعاتی آشنایی دانشجویان جوان با منابعی خوب برای دقت در آراستگی زبان و تمرین و تجربه در جهت ایجاد ذائقه ادبی است. لطفا با راهنمایی خود به تکمیل آن کمک کنید ( هر وقت فرصت اش را داشتید)

 بدرود

شاگرد شما 

صفایی پور 



بخش اول : خوش بیانی 


هدف: شناخت امکانات زبان فارسی برای ساختن محتوایی اثرگذار و مستعد بقا

 

در تبیین اهمیت موضوع:

  • کتاب پژوهی – اثر محمد اسفندیاری، و یا مقاله ای از همین کتاب با عنوان : از بهر خدا منویس!(نویسندگی در روزگار ما) از سایت: پیشانی (pishani.ir)
  • ادبیات و تعهد در دنیای اسلام- محمد رضا حکیمی
  • تاثیر قران و حدیت بر ادبیات فارسی – دکتر علی اصغر حلبی

 

منابع جهت پیدایش ندریجی ذائقه ادبی ( تقریبا ئ نه تحقیقا بر اساس الویت):

  • قند فارسی؛ نمونه ای از نثر فصیح نویسندگان اسلامی - اثر محمد اسفندیاری
  • کلیه کتاب های استاد محمد رضا حکیمی و آثار برگزیده استاد علی شریعتی، و دکتر عبدالکریم سروش از جهت برخورداری از نثری سلیس و پرمایه مفید اند.
  • البته واضح و مبرهن است که... ، رساله ای در بیان چگونگی نگارش مقاله های کوتاه، اثر دکتر ضیاء موحد( بسیار خواندنی)
  • خواندن داستانهای کوتاه اثر نویسندگان موفق معاصر ( جلال ال احمد، صادق هدایت و ...)
  • خواندنی های ادب فارسی- دکتر علی اصغر حلبی ( کتاب بالینی و مفرح)
  • طنزآوران امروز ایران(51 داستان طنز از 40 نویسنده)؛ عمران صلاحی و بیژن اسدی پور، انتشارات مروارید- برای تجربه متنهای خوش خوان و طنز پرداز
  • سیمای دو زن،  سعیدی سیرجانی. متن فارسی روان همراه با پرداخت بسیار زیبا و قابل فهم و روشی نادر در مرور یک اثر کلاسیک و متن باستانی فارسی مربوط به نادره  خیال پرور نظم ایرانی، نظامی کنجوی درباره داستان فکرانگیز خسرو و شیرین و لیلی و مجنون.
  • دستور زبان فارسی- (هرجند گاهی مطالعه و تورق) با کتاب هایی همچون : غلط ننویسیم و آیین نگارش( انتشارات نشر دانشگاهی)
  • شعر بی نقاب، شعر بی دروغ، دکتر زرین کوب
  • تاثیر قران و حدیت بر ادبیات فارسی – دکتر علی اصغر حلبی
  • جوامع الحکایات و لوامع الروایات اثر محمد عوفی؛ انتشارات علمی فرهنگی- برای فاصله نگرفتن از شبکه لغات پرکاربرد در متون کلاسیک ناظر به مسائل اخلاقی، دینی و اجتماعی
  • کشف  المحجوب متن اخلاقی و عرفانی  با متنی غنی، فارسی ، اثری نیکو برای انتخاب به عنوان کناب بالینی.

 

و من جوابی دادم به شرح زیر:

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 18:21  توسط احسان بهزادنژاد  | 

ماسوی 4

 

سلام

به قول مولانا: اندكي اين ماسوي تاخير شد!

( البته مولانا مي گويد اندكي اين مثنوي تاخير شد! ما آنگونه كه خواستيم خوانديم)

البته علت تاخير آن فقط كوتاهي من نبود. مطالب ماسوي تا حدود ماسوي 5 يا شش را از حدود آماده كرده بودم لكن براي بارگذاري نكردن آن در وبلاگ دليل ديگري داشتم.  البته  هرچه كه هست مطالب اين وبلاگ صرفا كپي و جمع آوري مطالب از ساير وب ها يا وبلاگ ها نيست و چون تراوش ذهن قاطي من است  خود نگارش آن هم  زمان مي برد.

قضيه اين است كه يك مطلبي يك وقتي خوانده مي شود . گاه ممكن است براي فهميدن اينكه اين مطلب چه مي گويد نياز به چندين بار مرور داشته باشد. اين كار چندان زمان نمي برد چون فقط خواندن مطلب است. اما گاهي نياز است پس فهم مطلب و هدف مطلب ، مدتي از آن بگذرد تا مطلب در ذهن ملكه شود و جزء معلومات ذهن به شمار آيد. اين حقير معمولا يك كتاب سنگين را به صورت منقطع مطالعه مي كنم و براي درك آن و ملكه شدن قطعه خوانده شده به ذهنم زمان مي دهم. گاه اين زمان به شش ماه يا بيشتر مي رسد. به همين دليل است كه سرعت مطالعه ام خيلي پايين است. مثلا پنج سال است كه فقط 36 صفحه از كتاب سيطره كميت « رنه گنون» را خوانده ام.

طس الازل به هر حال متن سنگيني است و كمتر انتظار مي رود كه با يك بار خواندن مفهوم آن دستگير شود و با يك روز ماندن ملكه شود. به هر حال اين مطالب آنچنان قدرتي داشته كه « سر چوب پاره به خون حلاجي سرخ كند»! مدت تاخير را به اين نيت در نظر گرفتم تا پختگي كامل در اذهان خوانندگان ايجاد گردد. البته با اين فرض كه كسي اين وبلاگ را مطالعه كند.

يكي از كتبي كه در مورد حلاج نوشته شده كتاب حلاج اثر آقاي علي مير فطروس است كه در نگارش ماسوي اثري بسزا داشته. علي مير فطروس و كتابي كه درباره حلاج نگاشته عينيت ضرب المثل « كافر همه را به كيش خود پندارد» است و سعي كرده نه تنها حلاج بلكه بسياري ديگر از علما و عرفا و صوفيان را به زناديق و ملحدان بپيوندد. اينكه مصادره به مطلوب كردن به هر حال خصلت ما ايرانيان است و علي مير فطروس هم از اين قاعده مستثني نيست به سر جاي خود مي ماند. اينكه بسياري ايدئولوژي هاي مورد اتكاي آقاي ميرفطروس در كتاب حلاج، تئوري هاي جواب نداده و به بن بست رسيده ماده گرايان و ماركسيست است، نيز بر سر جاي خود، اما به هر حال كوشش ايشان براي مستند سازي آنچه مي خواسته اند بگويند ستودني است و دامنه گسترده اطلاعات مستندي كه در كتاب خود نقل كرده اند اعجاب انگيز است. به هر حال به مسلمانان توصيه مي كنم بخش اول اين كتاب را گذرا نگاهي بيندازند.

 ايشان در اين كتاب سعي كرده اند تا فرياد انا الحق حلاج را، بروز عقيده « انسان خدائي» يا « خود خدا پنداري» حلاج بدانند و براي آن دلايل و نشانه هايي نيز آورده اند. نتيجه گيري هاي ايشان همه دچار نقصان ديدگاهي است از آنچه كه بندگي و خدا پرستي حلاج را اثبات مي كند. اين حقير با ذهن كوچك و ناقص خود حدس زدم كه مطلوب ترين نتيجه را از تركيب نوشته هاي ماسينيون ، طس الازل و نظريات آقاي مير فطروس مي توان برداشت نمود.

به عنوان مثال آقاي مير فطروس نقل كرده اند كه «عمرو مكي» كه از اساتيد کنارگذاشتۀ حلّاج بوده روزي حلّاج را مي بيندکه چيزي مي نوشت . مکّي از او پرسيد : چيست؟ ، حلّاج گفت : با قرآن معارضه مي کنم ....  مکّي بر او نفرين بد کرد و محجورش ساخت ....  و گفت اگر حلّاج به چنگ من افتد با دست خويش او را مي کشم . ( صفحه 147 و 148 کتاب آقاي مير فطروس ) و براي اين مطلب 2 مرجع تاريخي معرفي کرده اند . همچنين در صفحه 148 کتابشان مي گويند : بر اساس روايتي ديگر " کلّي " گويد : که روزي آيه از کتاب خدا خواندم ، حلّاج گفت : مي توانم همانند آن تأليف کنم . و با توجه به آيات قرآني مبني بر اينکه خطاب به کافران گفته مي شود " اگر شما را در قرآني که بر محمّد نازل کرده ايم شکّي است پس يک سوره همانند آن بياوريد " ( سوره بقره آيه 23 ) و علم حلّاج به اين آيات ، او را کافر مي شمارد .

از طرفي همين آقاي مير فطروس به متعاقب بودن " فنا " و " بقا " ( و نه متقابل بودن اين دو ) در انديشه هاي حلّاج اشاره مي کند و سعي مي کند آنرا به عقايد بودايي ارتباط دهد که البته با توجه به سفرهاي مکرّر حلّاج به منطقه آسياي جنوب شرق و چين و ماچين چندان گزاف به نظر       نمي رسد . لکن آقاي مير فطروس انديشه اسلامي متعاقب بودن اين دو (فنا و بقا) را ، ناديده گرفته . حال آنکه ما مسلمين نيز به اين امر معتقديم که انسانِ فاني شده در اللّه ، بقاي جاودان مي يابد . متأسفانه آقاي مير فطروس به جهت انتسابشان به گروهها و عقايدِ چپ ، درک صحيحي از مباني اسلام ندارند و اکثراً برخي مطالب واضح و مبرهن اسلامي را اشتباه دريافته و از آن اشتباه برداشت     مي کنند و صادر مي نمايند .

حال اگر اين بقاي پس از فناي حلّاج را در کنار آن پيشي گرفتنِ حلّاج در نظر خودش از حضرت نبي اکرم (ص) که در طس الازل ( ماسوي 2 ) بيان شد بگذاريم ، مسأله آيه ساختن قرآن چندان عجيب به نظر نمي رسد اما نه از ديدگاه يک انسانِ بي خدا که خود را خدا پنداشته بلکه از ديدگاه انساني که در ذات اقدسِ اله ، خود را فنا شده مي پندارند پس خود را در معرض وحي دريافنتن و يا وحي فرستادن ( يعني بالاتر از حضرت نبي (ص) فرض کرده ! )

و باز اين تأکيدي مي شود بر اينکه حلّاج خود را تکويناً بالاتر و پيش تر از حضرت نبي (ص)   مي پنداشته ، بعنوان کسي که شرع را پشت سر گذاشته و بجاي ولايت تشريعي از چشمه ولايت تکويني سيراب مي شود !

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 22:22  توسط احسان بهزادنژاد  | 

ماسوی 3

 

سلام خدمت دوست عزيزم آقا دانيال

در مورد ماسوي 2 نوشته بوديد :

سلام
فرضیه 1:حالا اگه ازجنبه منفی این قضیه یعنی دلداری دادن پیامبر توسط منصور حلاج بگذریم با این توصیف که گفتی میشه این فرضیه را محتمل دونست کسایی در معراج حضور داشته اند که هننوز به دنیا نیومدند یا اینکه قبل از معراج مرده بودند(حالا نمی دونم در چه درجه ای از معراج!اصلا معراج درجه داره؟) .
فرضیه 2:اگه قبول کنیم که روح انسان از ...خداست(به جای سه نقطه نمیدونم جنس بگذارم یا امر بگذارم و یا نوع بگذارم هیچی نگذارم اصلا بهتره) اونوقت مساله پیچش زمان زیاد هضمش سخت نیست.شاید اصلا پیچشی درکار نباشه چون همه انسانها همه وقت همه جا بوده اند ولی فقط کسانی میتونند ببینند ویا درک کننند " کی,کجا بوده اند؟" که به درجات خاصی از بینایی روحی برسند.مثلا سعیدخان زمانی میتونه وجود خودشو در زمان سعدی ببینه ولی نمیدونم میزان دخل و تصرفش را تصور کنم که چطوریه.مثلا بره سعدی را بکشه و تاریخ را عوض کنه.ولی قطعا کسانی که به این مرتبه برسند خلاف اراده خدا کاری نمیکنند(نمیتونند بکنند).
شاید هم همه انسانها بالقوه میتونند در معراج حضور داشته باشند(هر کسی فراخور مراتب روحیش)!!!(الان خدا عذابشو بر من کافر نازل میکنه)

 

جوابيه:

 

اولا خيلي متشكر كه ملاحظه فرموديد و قابل دونستيد و نظر داديد

ثانيا  خداوند متعال با حال تر از اين حرف هاست كه براي اين دست و پا زدن هاي ما عذاب نازل كنه. شما كه خودت رفيقي!

ثالثا در ادامه فرضيات شما بايد بگويم يكي از فرضيات هم وجود همه انسان ها و يا شايد مخلوقات در معراج است براي اين فرض هم يك دليل ناقص دارم. روايتي هست كه مي گويد در معراج خداوند متعال همه جملات را به زبان عربي به پيامبر (ص) نگفته و جمله اي هم به زبان فارسي بيان فرموده. ظاهراً جمله فارسي اين بود: « آخه اگر من اين چهار تكه استخوان را نيامرزم ( اشاره به انسان) پس چيكارش كنم؟» حالا جداي از معناي زيباي جمله من فكر كردم كه چرا خداوند به زبان فارسي جمله اي گفته؟ آقاي معمار المنتظرين گفتند به افتخار سلمان فارسي بوده ! باز من با خودم گفتم مگر بقيه انسان ها و بقيه زبان ها مفاخري نداشته اند؟ پس چرا فقط به زبان سلمان؟ بعلاوه آيا در معراج به عنوان بلند ترين درجه كمال انساني جايي از به افتخار يك نفر حرف زدن هست؟ البته من عددي نيستم كه در مقام سلمان و احترام وي خدشه اي وارد كنم هرچه باشد او همشهري ما بوده! ولي بعيد به نظرم رسيد كه به بقيه زبان ها در معراج صحبت نشده باشد.

متاسفانه در اين مورد تحقيقي نكرده ام ولي همينطوري كه با عقل ناقصم فكر كردم ديدم چندان هم دور از ذهن نيست كه همه انواع بشر در اين مقام همراه نبي اكرم (ص) بوده اند و خداوند ايشان با همه به صحبت پرداخته است. چون به هر حال مقام معراج نعمتي است از جانب خداوندي كه صفت رحمانيت (صفت مشبهه مبني بر گستردگي رحمت بر همه موجودات) دارد و يحتمل همه مخلوقات ( و هر مخلوقي به قدري معلوم) از آن بهره مند شده اند ( يا در آينده مي شوند). 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 16:8  توسط احسان بهزادنژاد  |