عقده من- خود من
عمدتا آنها كه اهل فن اند از گفته ها و رفتار انسان مي توانند پي به درون آنها ببرند و اين يك قانون طبيعيست. يعني آن بخشي از درون انسان ها كه براي بقيه فاش نمي شود، نه به علت فاش ناشدني بودن آن، كه به دليل عدم توانايي شناسايي كننده است. چون به طور طبيعي: « از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
شيوه برون ريزي عقايد و عقده هاي دروني انسانها، تابعي از عوامل مختلف است. بنده چون اهل فن نيستم نمي توانم جامع و دقيق از آنها بگويم اما برخي از آن عوامل به گمانم چيزهايي هستند مثل: جَو هاي محيط زندگي ( منظور از« محيط» محوطه نيست بلكه « احاطه كننده» است)، عقيده هاي مذهبي، محدوديت هاي اجتماعي كه بعضاً بي چون و چرا و نا خواسته و كاملاً نادانسته به عقده تبديل مي شوند، تربيت عقيده بر انگيز و عقده تراش عصر ما، ديد انتظاري اجتماع روي انسان و شايد از همه مهمتر تابوي شخصيتي كه درست يا نادرست، انسان براي معرفي خود به اجتماع و خودش مي سازد.
طبعاً تا به اينجا اين سوال پيش آمده كه چرا زير لغات عقده و عقيده خط كشيده شده؟!!!
پاسخ نسبتا ساده و تا حدي پنهان است. همانند خود عقده ها و عقايد!
شايد تا به حال توجه كرده باشيد كه عقده و عقيده از ريشه اي مشترك هستند! «ع ق د» و همچنين كلمه عقده به ريشه نزديك تر است تا عقيده! نكات جالبي اينجا نهفته است:
«عقده» بر وزن «فعله» در صيغه خاصيت است ( اين اسم صيغه خاصيت را خودم توليد كرده ام و نمي دانم درستش چيست). وقتي ريشه اي به اين صيغه مي رود، اشارتيست به نوعي خاص و هدفمند از آن ريشه. مثلاً «جلس» به معني نشستن است و «جلسه» بر وزن «فعله» يعني نشستن به منظوري خاص و نه نشستن معمولي و در معناي عام. يا «فطره» بر همين وزن و از ريشه فطر يعني آفرينشي خاص با هدفي خاص كه همان آفرينش انسان است با هدف امانتداري آن بار بزرگي كه بر دوش مي كشد(احتمالاً) ! از اين دست مي توان مثال هايي مثل جمعه، قطره، كعبه(كعب چهارپايه كوچكي است كه به منظور استحكام زير پياله شراب مي گذارند)، و ... را بررسي نمود.
پس احياناً مي توان نتيجه گرفت كه عقده يعني عقدي خاص و با هدفي خاص. يعني عقدي كه با عقد به معنا عام متفاوت است. شايد بعداً در مورد خاصيت و هدفش حرف بزنيم.
و اما «عقيده» بر وزن « فعيله» در صيغه صغارت است. وقتي ريشه اي به اين صيغه مي رود اشارتي به نوع كوچكي از آن ريشه خواهد داشت. مثلاً « حسين» يعني « حسن» كوچك. يا وقتي مي گوييم «عبيد» يعني « عبد» كوچك و قص علي هذا...
(با توجه به اهل فن نبودن بنده ممكن است عقيده صفت مشبهه باشد كه اشاره به ماندگاري آن دارد در اين صورت آنچه كه در ادامه متن در خصوص كوچكي و بزرگي عقيده ها و عقده ها مي خوانيد شايد از اعتبار ساقط باشد اما روابط اجتماعي حاكم بر عقايد و عقده ها كمابيش بر قوت خود باقي هستند. از دوستاني كه در عربي اهل فن هستند ممنون مي شوم شك ما را در انتخاب صيغه عقيده كمك كنند. از خانم ميرچولي بخاطر اين تذكر متشكرم. اين بخش آبي رنگ بعداً به متن اضافه شده)
پس شايد بتوان گفت كه عقيده در واقع يك عقده كوچك است يعني درست بر خلاف آنچه كه در ادبيات متعارف ما مشتبه است، عقيده بار معنايي اي منفي تر ( به واسطه كوچكتر بودن) از عقده دارد. يعني همان عقده است كه تازه كوچكتر هم شده( در عجبم از اين زبان مبين عربي كه چه پرده دري مي كند!) لكن به دليل استفاده سياسي و اقتصادي كه در چند دهه اخير در محيط ما (يعني ايران انقلابي)از بار اصطلاحي عقيده شده، اشتباهاً در اذهان همه هم نسلي هاي ما عقيده چيز خوبي است و عقده چيز بدي! چون:
اگر عقده هاي دروني يك انسان يا يك ملت مثل : عقده آزادي، عقده بندگي الله، عقده رهايي از يوغ حكومتي مستبد، عقده رفاه طلبي، عقده آزادگي، عقده كمال جويي و هزاران عقده ديگر به عنوان يك بعد منفي انساني ناديده گرفته نمي شد، و اگر عقيده هاي (كوچكي) مثل عقيده به واجبات فروع ديني، عقيده به حجاب ( كه حتي در تقسيم بندي فروع دين هم جاي نگرفته!)، عقيده به حكومت ديني، عقيده به تقليد در فقه، و هزاران عقيده چيز و ناچيز ديگر ، به عنوان « توتم» يا « آرمان هاي بزرگ»، در رگ جهالت هم نسلي هاي ما و پدران ما، تزريق نمي شد، اكنون جيب بالادستي ها پر پول نبود، و منبر ايشان ستبر نبود، و چماق ايشان سنگين نبود و صداي ايشان سهمگين نمي بود!
اصلا گويا كه عقيده يك لغت انقلابي است يعني هرگاه قرار است قومي خويشتن را و عقده هاي عظيم خود را به دست فراموشي سپارد و در پي ماموريتي بر انگيخته شود،پاي عقايد به ميان مي آيد و بازار عقيده سازان و عقيده پردازان رونق مي گيرد. يعني ابتدا عده اي مي نشينند عقيده تراشي مي كنندو عقايد گم و گور شده شان را از زير غبار به در مي كنند. مثلاً مساله اي مثل حجاب آنقدر بزرگ مي شود كه براي اولين بار در تاريخ اسلام و حتي حكومت ائمه (ع) ، حجاب به عنوان يك حكم واجب حكومتي در جمهوري اسلامي در مي آيد و در نوك پيكان عقايد قرار مي گيرد و چه كتاب ها و فكر ها كه خرج آن نمي شود. قصه هاي پيچيده اي مثل ولايت فقيه ساخته و پرداخته مي شوند و ... سپس اصولاً عقيده پردازي «مُد» مي شود. مردم تا قبل از آن هم آدم گونه زندگي مي كردند، براي زن و بچه نان در مي آوردند مثل مجاهد في سبيل الله و خداوند را بنده بودند و اتفاقاً مذهبي هم بودند. اما دوران طوري ورق مي خورَد كه هر نجّار و بقّالي بايد معتقد باشد( حتي اگر مذهبي نباشد!) يعني عقيده بايد از زندگي لبريز شود. بايد براي عقيده بميرد. بايد طرفدار يك جناحي باشد. بالاخره يا بايد اعلاميه پخش كند، يا براي چاپ اعلاميه ها پول بدهد. آقاياني نهضت انديشيدن ايجاد مي كنند، هر روز و هر ساعت منبر مي روند و كتاب مي نويسند تا عده اي با دانستن « اصول فلسفه و روش رئاليسم» بر عقيده هاي خود و سايرين مسلط شوند و عقايد ستبر ايجاد شود. در مقابل جناح هاي چپي هم ساكت ننشسته اند و عقايد خود را ترويج مي دهند( البته چون پدر من عقيده داشته كه من بايد يك مسلمان معتقد باشم، از عقايد چپي چندان مطلع نيستم). خلاصه وضعي درست مي شود كه هر كس عقيده اي ندارد، انگار از جوّ اجتماع عقب افتاده و بايد به حيوانيّت خويش بي مصرف و متأسف بماند!
برآيند همه اينها به صورت يك بسته كاملاً واقعي، براي همه ما كه ساكن ايران هستيم نقداً قابل بررسي است. يك جامعه عقيدتي عقده آلوده كه عقده را به عنوان يك بعد منفي انساني مي پندارد و لفظ عقده اي در آن به عنوان يك فحش شناخته مي شود. در عوض تريبون رسمي و منابع مالي رسمي مملكت، شديداً از عقيده ها و عقيده مند ها حمايت و دفاع مي كند و همه فراموش مي كنند كه عقيده يك عقده كوچك است( ممکن است این جمله اشتباه باشد)، حال آنكه عقده هاي اصلي سرشان بي كلاه مانده!
عدّه اي كه عقايد كمرنگ تري دارند، يعني عقده هاي خود را بيش از عقيده هايشان شناخته اند، هر از گاهي در زير زميني، ميهماني خصوصي اي، در كشوري همسايه و يا كنفرانسي در يك كشور آزاد و يا در سايت هاي مجازيي مثل فيس بوك (facebook) و اوركات(orkut)، حجاب عقيده از عقده هاي خود بر مي دارند و درونشان را به ظهور مي نشانند! و امثال من چون مردم معتقدي هستيم ايشان را عقده اي مي دانيم! فارغ از اينكه بالاخره اين عقده ها واقعيات مستحكمي در درون ملّت ما هستند كه ناديده گرفتنشان چاره ساز نيستند.
برخي از عقده ها و عقيده هاي انساني و انقلابيمان به اين صورتند:
عقيده به حجاب، عقيده به ولايت فقيه، عقيده آزادي قدس( به طور مجزا از آنهمه انسان ديگر به ظلمت كشيده شده كه اسمشان را هم نشنيده ايم)، عقيده مبارزه با استكبار ( كه هنوز معني اين لغت را نفهميده ام)! عقيده تاريخ مصرف گذشته ولي ستبر و پر هزينة « راه قدس از كربلا مي گذرد»، عقيده به رفتار مذهبي و به طور كلي شيعه گري، عقيده به اينكه ما دشمنان بسياري داريم كه آنها را نمي شناسيم ولي هيچ غلطي نمي توانند بكنند! و كلاً هر عقيده اي كه به تقويت استحكامات بالادستي ها بپردازد.
در مقابل يا در كنار آنها عقده هايي مثل : عقده آزادي بيان و قلم، عقده اختيار در انتخاب راه زندگي، عقده تحصيل علم و نه تحصيل كنكور، عقده داشتن حكومتي مودّب( چيزي كه سي سال است تجربه نكرده ايم و رسماً از تريبون نماز جمعه به خلق خداي محترم تر از خودمان در سراسر جهان فحاشي مي كنيم!)، عقده داشتن احترام در سطح بين المللي، عقده عزت ملي و مذهبي، عقده رهايي از استبداد براي نوع بشر، فارغ از فلسطيني بودن با نبودنش، عقده بي ريايي و آزادگي، عقده زيستن براي خود و نه براي عقيده، و كلاً هر چيزي كه اگر بر حسب اتفاق، ازدحام عقايد رخصتي داد و به آن انديشيديم، مجبور شويم آهي از اعماق وجودمان بركشيم تا درد گلويمان به جان نزند!
اكنون از ديد يك عامي غير اهل فن به گمانم مي توان هدف و خاصيت عقده را در صيغه «فعله» حدس زد: عقده عقديست گشودني، يعني ناچاري آنرا بگشايي وگرنه، گشوده مي شود. این جمله آخر نتیجه منطقی از حرفهای بالا نیست. این را فقط گفتم که درد گلویم به جان نزند.
